تبليغاتX
کانون ادبی فیض

کانون ادبی فیض

مشقم کن / دفتر عشق را زیبا بنویس / فرقی نمی کند / که قلم از ساقه های نیلوفر باشد / یا از پر کبوتر

351

درود به تمامی دوستان و همراهان!

... به همین قدر بسنده کنیم که ... جلسات کانون تا اطلاع ثانوی تشکیل نمی شود!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

347

فراخوان یادداشت های چند هفتگی!

هرچه می خواهد دل تنگ تان بگویید!

حالا که یادداشت های دوهفتگی مان به چند هفتگی رسید، سال ۹۰ را هم به خوبی و خوشی، یا خدای نکرده بدی و قهر و هرچی... پشت سر گذاشتیم و عمر جلسات مان یک سال بیش تر شد: هرچه می خواهد دل تنگت بگو!

آقای ناصری(آن کتاب فروش وبلاگ نویس آرزو به دل!) هرکجا هست روانش شاد باد(!) که بنای یادداشت های دوهفتگی را گذاشت و حالا دیگر این گوی و این میدان. اگر غم جلسات را می خورید و دوست دارید از انواع  مشابه در اطراف و اکناف بلاد اسلامی مان عقب نمانیم، بسم ا...! هرچه می خواهد دل تنگت از مسوول کانون گرفته تا کتابخانه، تا تک تک اعضای کانون، تا خودتان و خودمان بگو...

اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است      ولی برای رسیدن بهانه بسیار است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

...

سلام!

زندگی آدم گاهی به لحظه ای می رسد که در آن احساس می کنی از همۀ آن چیزهایی که زمانی برایت پرمعنا بودند و رویاهایت را تشکیل می دادند فرسنگها فاصله داری. پشت سرت را که نگاه می کنی جز انبوهی از خاطرات رنگ باخته چیز دیگری نمی بینی. دیگر از آن دختربچه ای که مشتاقانه آینده را انتظار می کشید خبری نیست. احساس می کنی زندگی ات بی هیچ چشم اندازی تا دوردستها ادامه دارد و تو همان قدر از آینده گریزانی که از گذشته بیزار!

...این لحظه شاید لحظۀ بن بست نباشد، لحظۀ رهایی باشد! لحظه ای که باید خودت را مثل گندمی که می خواهد بادافشان شود به گذر باد بسپاری تا آن چه از تو باقی می ماند یک مغز خالص نایاب باشد. دانه مغزی که این توانایی را دارد هرجای دیگری از نو بشکفد!

آقای نادری سراوندانی! من، میترا افتخار، بعد از این « در برابر باد قرار گرفتن» حالا دارم این نامه را از پلاژی در چند کیلومتری منامه رو به امواجی می نویسم که از سمت ایران می آید و من به آنها می گویم آبهای قاصد! حالا شاید بیشتر از دویست یا سیصد کیلومتر از ایران فاصله نداشته باشم اما به زودی این فاصله به یک فاصلۀ بی قاصد بعید، به آن سوی آبهای اقیانوس اطلس شمالی، سرزمین افسانه ها و دزدهای دریایی، بریتانیای کبیر می رسد. فاصله ای که یا از من دانشمند می سازد یا راهزن جنگلهای انبوه!

تقریباً تمام مراحل پذیرشم توی دانشگاه تمام شده است و باید خودم را قبل از شروع دورۀ جدید کلاسها معرفی کنم. دانشگاهم پنجاه مایل بعد از کاردیف در شهر کوچکی به اسم سوانزی قرار دارد. شهری که بی نهایت قشنگ است و از یک سمت به کوه و از سمت دیگر به دریا می رسد. حالا فقط کافی است حدفاصل کوه و دریا را توی یک مه فشردۀ سیمین رنگ تصور کنی تا مثل آیندۀ من مبهم اما خیال انگیز باشد...

درواقع همۀ اینها را مدیون روزی هستم که با گارنِت آشنا شدم. روزی که گارنت با یک شلوار و تی شرت استخوانی رنگ و کلاه سایبان داری که موهای جوگندمی پرپشتش را وسط کپه کرده بود، روی یکی از نیمکتهای پارک اوِستا نشسته و شقیقه هایش عرق کرده بود.

هرچند درمورد انگلیسیها هرچقدر هم مهربان هیچوقت نمی توانی مطمئن باشی از سر طینت است که مهربانند یا از سر اکراه و رعایت حقوق شهروندی، اما درمورد گارنت قضیه کاملاً فرق می کند. گارنت بازنشستۀ یک شرکت ساختمانی بزرگ است که در شمال بحرین شهری به اسم عیسی را بنا کرده اند. او علاقۀ بی حد و حصری به شرق دارد. همسر اولش یک یونانی بود. از جایگاه خدایان شرق و غرب! همسر دومش یک دختر عرب بود با آبشاری از موهای مجعد. گارنت ایران را هم خیلی خوب می شناسد. او به ایران می گوید امپراتوری غمگین!

حالا بیشتر از شش ماه است که من مقیم بحرین هستم. این جا روزهای خوب زیادی را سپری کرده ام. با گارنت ساعتهای زیادی را کنار دریا و توی تفریحگاهها و هتلها به سر آورده ایم. در طول این مدت دوبار هم انگلستان رفتم. بار اول به جهت این که او می خواست زادگاهش را به دختری از امپراتوری غمگین معرفی کند و من هم اشتیاق زیادی برای دیدن داشتم؛ بار دوم، اواخر ماه آگوست، به جهت ثبت نام در دانشگاه که تا همین چند روز پیش هم آن جا بودم. دو روز دیگر(11 سپتامبر) هم به ایران می آیم. بعد از آن برای یک مدت نامعلوم به ولز برمی گردم تا پای دریاچه های زیبای کوهستان کامبرین، رو به امتدادی از جاده های بی نهایت سبز و چشم نواز، مردم شناسی اجتماعی بخوانم.

وقتی بعد از یک تلاش عظیم برای کنده شدن، اولین بار جایی پا می گذاری که به نحوی با گذشته ات مرتبط است، تازه می فهمی خاطرات رنگ باخته ات هنوز رنگی دارند و روزها و ماهها و سالها هم که بگذرد هنوز می توانند جلوه نمایی کنند! سردر دانشگاه سوانزی روزهای حتی اگر یکنواخت اما خاطره انگیز دانشگاه را به یادم آورد. حتی من را به قبل تر، به روزهای پر از آرزوهای بزرگ مدرسه برد.

آقای نادری عزیز، انگیزۀ من از نوشتن این نامه نه هیج چیز دیگر که همان خاطرات رنگ باخته است. من این کلمه ها را نه برای تو که برای خودم می نویسم! اگرچه شاید حالا از همیشه به خوشبختی نزدیک تر باشم اما هنوز احساس می کنم تکه ای از روحم به میترای سودا زده ای متصل است که خوشبختی را توی عشق می دید.

گاهی آن چنان درگیر واژه های متضاد می شوی که نقطۀ شروع و پایانت را گم می کنی، که نمی دانی چقدر از تو متعلق به گذشته چقدر از تو متعلق به آینده است. پر از احساسات متضاد می شوی. هم درمانده ای هم پرشور، هم خاموشی هم پرشرار، نه شادی نه غمگین، نه مشتاق نه روگردان!

دوست من، من مسیرم را توی زندگی انتخاب کرده ام. مسیری که نمی دانم چقدر از آن را مدیون « دل کندن» هستم، چقدر از آن را مدیون « دل باختن»! من حالا باز همان دختربچه ای هستم که می خواهد نغمۀ ابدی لذت را بشنود، که بی تاب است بداند ستاره ها بالای کدام دریاها نورافشانی می کنند؟ خورشید پشت کدام تپه های رنگ پریده مخفی می شود؟ پری از دل کدام هزار و یک شب سر می آورد بیرون...؟!

این دختربچه هنوز پریشایش را هم همراه دارد. پریشایی که هیچ بعید نیست خون اروپایی در رگهایش به جریان بیفتد و دیر یا زود به شکل انسانی متولد شود که هزاران بار خوشبخت تر از مادرش زندگی کند...

دیری است به خشت و خاکها خو کرده ایم اما دوست من، هرکدام از ما ساکنان شهر گمشده ای هستیم که باید عنان را به دست روح عصیانگر بسپاریم تا به دروازه های آن شهر هدایتمان کند. برای من گارنت پیام آوری از آن شهر بود. و حالا من می خواهم تو را هم به شهر گمشده ات دعوت کنم. شهری که شاید آن را بعد از یک سیر طولانی، توی همان خشت و خاکهایی پیدا کنیم که زمانی از آنها دل کنده بودیم!

 

میترا افتخار     9 سپتامبر 2003

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

352

غزلگردی

همراه با:

 سعدی شیراز،حسین منزوی،زکریا اخلاقی،محمدمهدی سیار،مهدی فرجی،سیدمهدی موسوی،عبدالکریم زارع،فاضل نظری،ناصر حامدی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

350

سه رباعی از محمدرضا عبدی

رباعی اول:

گم شد که مرا دلزده از شهر کند

تا باقی عمر را به من زهر کند

من چیز بدی نگفتم ، او خود انگار

دنبال بهانه بود تا قهر کند

رباعی دوم:

از درد که رخنه کرده در مغز سرم

تا خنده که کوچ کرده از دور و برم

می بینم و سخت گریه ام می گیرد

هربار به سرنوشت خود می نگرم

رباعی سوم:

يك عمر فقط چشم به در داشته ام

هر لحظه به جاده ها نظر داشته ام

گفتند به من يتيم ، آقا! برگرد

تا باورشان شود پدر داشته ام

***

دوشعر کوتاه گیلکی از حسین طوافی

1

بادˇمره وشتا دره

کراچی سرلچک

یاورائنˇ بوشو پسی

 برگردان به فارسی:

می رقصد با باد

روسریِ زن  شالیکار

پس از رفتن  مردان  شالیکار

2

چفتن دوسته سواین

تلاکوته اوخان

واوه واوه

 برگردان به فارسی:

پگاه ِ منجمد

بانگ ِ خروس

بریده بریده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

349

شرایط استفاده ی اهالی قلم و هنر از خدمات بیمه در سال ۹۱

مدیرعامل صندوق اعتباری حمایت از نویسندگان، روزنامه نگاران و هنرمندان شرایط استفاده ی اهالی قلم و هنر و خانواده های شان را از خدمات بیمه ی تکمیلی، عمر و حوادث اعلام کرد. بنا به اظهارات مهدی شجاعی،مدیر عامل صندوق، در سال ۹۱ تلاش شده تا خدمات بیمه ی تکمیلی با حداقل حق بیمه ی  اعضا لحاظ شود.

اطلاعات بیشتر را از ادارات ارشاد یا پرتال صندوق:  

اینجا

  جویا شوید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

348

                                        نام هایتان را

                                        بالای این شعر گذاشته ام

                                         داغ هایتان را...

                                         بگذریم!

                                         وعده ی ما

                                                 "پنجشنبه ها"

                                                       با دو صندلی خالی!

 
اولین جلسه ی کانون ادبی فیض در سال ۹۱
جلسه ی ۵۸ 

 پنج شنبه۳۱/۱/۹۱ساعت ۵ عصر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

346

گزارش جلسه ۵7

پنجاه و هفتمین جلسه کانون ادبی فیض (آخرین نشست در سال جاری)،  ساعت ۵ عصر روز پنجشنبه، هجدهمین روز از اسفندماه 90 در محل سالن مطالعه ی کتابخانه ی عمومی فیض لاهیجان برگزار شد. آثار ارایه شده در این نشست که حدود  3 ساعت به طول انجامید عبارت بودند:

شیرین صفری-  داستان کوتاه بدون نام (پست 343 وبلاگ)

هومن محبی- داستان کوتاه "گرسنگی در روز آخر"

همچنین آقایان و خانم ها  محمد کشاورز، پرستو جودتی، هانیه محمدمیرزایی، مریم خجسته، کبریا دیاکو، حدیثه سفری و عباس مفتاح به شعرخوانی پرداختند.

   *******

شرکت کنندگان :

  1. محمد کشاورز
  2. شهاب الدین رحیمی
  3. پرستو جودتی
  4. هانیه محمدمیرزایی
  5. کبری دادخواه
  6. شیرین صفری
  7. مریم خجسته
  8. حدیث سفری
  9. کبریا دیاکو
  10. الهام فقیه شجاعی
  11. مهدیه دهبان
  12. مسعود فرحزاد
  13. اسماعیل قدسی
  14. وحید شعبان پور
  15. محمدمهدی ترابی
  16. محمد نوین
  17. هومن محبی
  18. عباس مفتاح
  19. فریدون سهندی

مسؤول جلسه: پیام یوسفی کینچاه

*******

در متن:

جلسه با شعری از مرحوم نجدی آغاز شد و در ادامه خانم محمدمیرزایی دو شعر جدید خواند که اگرچه دایره ی واژگان شاعر در هردو شعر افزایش پیدا کرده بود اما کلیت کار از لحاظ قوت و قالب در حد و اندازه ی کارهای کوتاه قبلی ایشان نبود. شعری را هم که آقای محمد کشاورز و پس از آن خانم جودتی خواند، همان ایرادات بارز اکثر کارهای ابتدایی علاقمندان به شعر و شاعری را داشت: استفاده ی نابجا و سکته دار از وزن، کلمات کهنه و ساختار ضعیف در ساختمان شعر. با این تفاوت که این ایرادات در کار خانم جودتی بسیار بارزتر بود. اگر قبل از قلم به دست گرفتن، مجموعه شعر خوب از شاعران خوب معاصر به دست بگیریم، شاید بتوانیم این ایرادات را به حداقل برسانیم.

شعر خانم دیاکو که از نخستین تجربه های او در شعر موزون به حساب می آمد، بنا به دلایل غیر فنی مجال نقد پیدا نکرد.

حدیثه سفری که در شعرهای اخیرش واژه ی "خدا" بسامد زیادی دارد، شعر دیگری با همین مضمون ارایه کرد که به زعم خانم دیاکو تکراری بود و اضافات زیادی داشت.

سه غزل زیبا از خانم مریم خجسته که می شود آن ها را در حیطه ی کارهای مدرن دسته بندی کرد و یک غزل کلاسیک از جناب آقای مفتاح از دیگر آثار ارایه شده در قشمت شعر بود.

در آخرین جلسه ی سال 90 دو داستان کوتاه از دو عضو پرکار کانون نیز مورد نقد و بررسی قرار گرفت. داستان پست 343 وبلاگ از شیرین صفری و "گرسنگی در روز آخر" داستان کوتاهی از هومن محبی. زبان داستانی خوب، توصیفات مناسب و داشتن طرحی منسجم تر نسبت به دیگر آثار نویسنده، از نقاط قوت داستان خانم صفری و نقاط ضعف:

خجسته: روایت خطی کار از نقاط ضعف آن بود. ما در مورد بیرون شخصیت ها اطلاعات خوبی داریم اما در مورد زیرساخت ها نه.

قدسی: دیالوگ ها خوب نبود و بخصوص در بعضی موارد توی ذوق می زد. داستان کنش بیرونی نداشت .

فرحزاد: وقتی کسی توانایی نوشتن دارد باید تمام عناصر داستانش در یک حد نسبی از پختگی باشد. خانم صفری توانایی نوشتن دارد اما از این توانایی در کل پیکره ی داستان به خوبی و به نحو متناسب استفاده نشده است.

یوسفی: برخلاف دیگر داستان های خانم صفری که غالبن طرح خوبی نداشتند اما در آن ها از خیلی از عناصر داستانی استفاده ی قابل قبولی می شد، این داستان طرح بهتری داشت اما پرداخت مناسبی نداشت؛ و جز در زبان که به نظر می آید نویسنده در این زمینه به حدی از پختگی رسیده است، نشانی از دیگر توانایی های نویسنده نداشت.

در ادامه درمورد داستان آقای محبی نیز به تعدادی از اظهارنظرها اشاره می کنیم:

حدیثه سفری: داستان های آقای محبی را دوست دارم. این داستان را هم در ابتدا و میانه ها دوست داشتم اما اواخر کار را که به نوعی تکرار و بازیچگی رسیده بود اصلن!

قدسی: داستان خوب بود اما اگر خلاصه تر بیان می شد خیلی بهتر بود.  

شیرین صفری: داستان از رئال شروع شد و به سوررئال رسید اما اگر از همان اول فراواقعی بود، بهتر می شد.

یوسفی: داستان به صورت فراواقعی بود اما ویژگی های یک کار سوررئال را نداشت. بیش تر می توانیم این داستان را در حوزه ی سمبولیسم دسته بندی کنیم. از ویژگی های عمده ی یک کار سوررئال روایت غیر خطی است که این کار، فاقد آن بود. متن از ابتدا من را به خودش همراه نکرد اما به گمانم در میانه ها و اواخر، همراهی ارا از کسانی که از آن لذت برده بودند هم سلب می کرد.

فرحزاد: ایراد عمده ی داستان این بود که پرداخت شخصیت اصلی کار در حد و اندازه های این داستان نبود و در داستانی که فقط یک شخصیت اصلی دارد، این نقیصه ی بزرگی است.

   

  

در حاشیه: 

- در میانه های جلسه و با یک تأخیر حدودن 6 ماهه از خانم مریم خجسته که برگزیده ی دوم جشنواره ی تکاپوی قلم در حوزه ی شعر بود، قدردانی به عمل آمد. خانم خجسته که از شهرستان رودسر در  جشنواره ی تکاپوی قلم شرکت داشت، به همراه دیگر دوستان انجمن ادبی رودسر نتوانستند در اختتامیه ی جشنواره حضور پیدا کنند.

-شعر خانم دیاکو که این بار خرق عادت کرده بود و از یک ربع قبل از تشکیل جلسه در کتابخانه حضور داشت، به دلایل غیر فنی نقد نشد. با این وجود خانم دیاکو با روی باز و بدون دلخوری، تا پایان جلسه را همراهی کرد.

-کبری دادخواه که پیش از این  مورد عتاب و خطاب و نقد صریح آقای فرهنگ فر قرار گرفته بود،بعد از دو جلسه غیبت در این آخرین جلسه ی سال 1390 حضور پیدا کرد و نشان داد که می خواهد راه شهاب الدین رحیمی را ادامه بدهد؛ تغییر مسیر،پشتکار، نهراسیدن از نقد و حرکت به سمت داستان نویس خوب شدن!    

- نقد داستان هومن محبی در همان ابتدا به یک بحث جدی زیست شناسی میان کبریا دیاکو و شهاب الدین رحیمی کشید. آقای رحیمی اعتقاد داشت طبق آخرین یافته ها مشخص شده است که برداشت یون کلسیم از طریق اضافه نمودن chelator ها، اغلب در آلفا ـ آمیلازها منجر به کاهش پایداری حرارتی و فعالیت آنزیمی می گردد! خانم دیاکو اما می گفت که در این داستان توالی آمینواسیدی حاصل از تعیین توالی نوکلئوتیدی ژن کد کننده ی آنزیم مربوطه با توالی های مربوطه از BLA و BAA هماهنگ نیست!!

- آقای فرحزاد که گمان می رفت مثل همیشه مفصل صحبت کند، خیلی کوتاه در مورد داستان آقای محبی صحبت کرد. شاید به خاطر این که اطلاعات زیست شناسی خوبی نداشت... و شاید اگر یک داستان در حوزه ی فیزیک جدید نوشته شود، او هم اطلاعات خوبی درباره ی سرشت موجی الکترونها،نوترونها و اتم های هلیم داشته باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

345

 پايان جدايي سيمين از جلال؛

 شهرزاد لب از قصه فروبست 

پيکر «سيمين دانشور» فردا (یکشنبه ۲۱ اسفند) ساعت10 صبح از مقابل تالار وحدت تهران به سمت بهشت زهرا (س) تشييع مي‌شود.

کانون ادبی فیض ضایعه ی فقدان بانوی داستان نویسی ایران را به جامعه ی فرهنگی کشور به ویژه اهالی قلم  تسلیت می گوید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

344

نیمِ من آب است ، نیم دیگرم اتش

پیش رو دریا ولی پشت سرم اتش

در تنم ققنوس های تازه می خوانند

گرچه می زاید همین خاکسترم آتش

بی گمان روز ازل حتی خدا می خواست

جای جان جاری کند در ساغرم آتش

یا بسازد خاک را از رد پاهایم

یا بسوزد از همین بال و پرم آتش

می گریزم سمت اقیانوس، ازاین شهر

هر چه سوغات است با خود می برم آتش

باد هم با اینکه باد ناموافق نیست

پخش خواهد کرد در سرتاسرم آتش

چون خلیلی منتظر می مانم آنگونه

تا سراسر گل کند بر پیکرم آتش

شعر خواهم گفت وقتی شعله ور باشم

رقص خواهد کرد در هر دفترم آتش

بیت ها محموله های ناقصی هستند

آن زمان که نیست پیغام آورم آتش

موبدی زرتشت را در خواب خواهم دید

شب نمی خوابد درون بسترم آتش

**

لوله را قدری به سمت من بچرخانید

ماشه  را وقتی که بیت آخرم ... آتش

"مریم خجسته"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

343

داستانی از شیرین صفری برای نقد در کانون ادبی فیض

صدای کفش های پاشنه بلند زن در پچ پچه های آرام کافه پیچید. لایه ی نازکی از دود فضا را پر کرده بود. گوشه ی دنجی یکی از صندلی ها را کنار کشید و نشست. کیفش را روی صندلی کناری گذاشت و دستش را زیر چانه اش زد. گوشه گوشه ی کافه را با نگاه کاوید؛ نبود که نبود... پاهایش را به شدت تکان می داد. نگاهی به ساعتش انداخت:« چرا اینقدر دیر کرده؟! »

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

342

موفقیت فیلم جدایی نادر از سیمین در کسب اولین اسکار تاریخ سینمای ایران و تبدیل شدن اصغر فرهادی ، کارگردان و فیلمنامه نویس توانای ایرانی، به فیلم ساز مطرح بین المللی (بعد از ساخت تنها ۵ فیلم) چیزی نیست که قابل کتمان باشد.

آقای فرهادی عزیز،

از این که نام ایران، سینمای ایران، فرهنگ ایران، تمدن ایران را در دنیا طنین انداز کردی و پرچم صلح و دوستی را - نه تنها در سالن کداک آکادمی اسکار، که در سرتاسر گیتی - به اهتزاز درآوردی، سپاس گزاریم.

باشد که از میان اهالی قلم هم چون تو مردی برخیزد!/کانون ادبی فیض-پ.ی. کینچاه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

341

دو شعر کوتاه از هانیه محمدمیرزایی

سر فصل ها را بگرد!

فصل درد

فصل زجر

فصل طغیان...

از سطر چهارم تا امروز

متلاشی شدنم را بخوان!

***

اشک هایت را پاک کن!

دیگر

نیازی به پیراهنم نیست!

زیباتر از همیشه

باز می گردم و

روشنی را پیشکش چشمانت می کنم!

حالا لبخندی بزن!

دارد حقیقت تمام خواب هایت تعبیر می شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

340

چه افسوس بزرگی!

پس از شب ها صبح شد

اما صبح تمام قلندرها اعدام شدند.

ما مدام به بیداری آن ها می رسیدیم

و این افسوس بزرگ در یک سطل زباله ی سیاه

                                           تکثیر می شد!

جوهرها بر تاریخ ریخته می شدند

و ایمان آن قدر پیر شده بود

                آن قدر پیر شده بود

که نه نوری می دید

نه نوری را نشان می داد!

مردم در یک بلوغ دردناک تمام فکرشان باز و بسته می شد

هر گربه ای که به آن طرف دیوار می پرید

                                  دمش را...!

چیزی به آب تقسیم نخواهد شد!

ما خو کرده بودیم

و غریزه مان سرکشی را از یاد برده بود!

انگار از همان ازل تا ابدی که گذراندیم

ماجرا همین بود!

"حدیثه سفری"

این شعر در جلسه جنجال زیادی به پا کرد. جنجال ها با این جمله ی آقای یوسفی آغاز شد که خطاب به خانم سفری گفت: "چیزی که خواندید اصلن شعر نبود!". همه از جمله آقای شاملو با این اظهار نظر مخالفت کردند. بعد آقای یوسفی نظرش را  این طور توضیح داد: " کار به جز در قسمت هایی مانند جوهرها بر تاریخ ریخته می شدند، غریزه مان سرکشی را از یاد برده بود، اصلن شعریت نداشت. شاعر از دریچه ای به قضایا نگاه کرده است که هر انسان غیر شاعری می تواند نگاه کند. ترسیم فضای یاس آلود با استفاده ی سطحی از کلماتی نظیر افسوس، مرگ(اعدام)، شب، سیاهی،...استفاده ی خشک و خالی و دست و دل بازانه از کلمات متعدد بدون تصویرسازی مناسب و وجود بندهای بی مفهومی نظیر ایمان آن قدر پیر شده بود که نه نوری می دید نه نوری نشان می داد مردم در یک بلوغ دردناک تمام فکرشان باز و بسته می شد...چیزی به آب تقسیم نخواهد شد از نواقص عمده ی کار بود."

هرچند آقای یوسفی به هیچ وجه نتوانست به این روانی که جملات بالا را می خوانید صحبت کند و جناب آقای شاملو دایمن بذل عنایت می فرمودند که:

" کار به جز در قسمت هایی مانند جوهرها بر تاریخ ریخته می شدند(آقای یوسفی شما نقد کردن بلد نیستید که!)، غریزه مان سرکشی را از یاد برده بود، اصلن شعریت نداشت. (داشت! خوبش را هم داشت!)شاعر از دریچه ای به قضایا نگاه کرده است که هر انسان غیر شاعری می تواند نگاه کند.(با این حرف ها پس احمدشاملو هم شاعر نبوده!) ترسیم فضای یاس آلود(شاعر اصلن دوست داشته این طور نگاه کند، به کسی چه ربطی دارد؟!) با استفاده ی سطحی از کلماتی نظیر افسوس، مرگ، شب، سیاهی،...(شما خوبه دندانت را جراحی کرده ای؛ وگرنه معلوم نبود...)

یوسفی: اگه ما این شعر را شعر خوبی بدانیم، پس "کارو" بهترین شاعر ایران بوده!

شاملو: با استدلالات شما شاملوی بزرگ هم باید برود کشکش را بسابد!

یوسفی: ...

شاملو: شما مثل این که امروز از دنده ی چپ بلند شدی!

یوسفی: ...

شاملو: یا نکنه پدرکشتگی ای چیزی با خانم سفری داری؟!

یوسفی: ...

شاملو: ...

قبل از صحبت های آقای یوسفی، جناب آقای شاملو گفتند که این کار از کارهای قبلی خانم سفری زیباتر، متفاوت تر و دارای محسناتی نظیر تصویرسازی و ارتباط عمودی بود.

البته این جملات می توانست به همین راحتی و روانی که می خوانید، بیان نشود:

"قبل از صحبت های آقای یوسفی، جناب آقای شاملو گفتند که این کار از کارهای قبلی خانم سفری زیباتر(یوسفی: شما نقد کردن بلد نیستید که!)، متفاوت تر و دارای محسناتی نظیر تصویرسازی و ارتباط عمودی (یوسفی: لطفن در مورد ارتباطات افقی، مورب، مایل، نیم مایل و روابط بین اضلاع کار هم صحبت بفرمایید!)...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

340

 

نویسنده ای در کمد  

محمد ترابی

نقد شده در جلسه ی ۵۶ کانون با ویرایش جدید

ثریا آرام روی تخت نشسته بود و با تکه کاغذی بازی میکرد. در چهره اش طراوت جاری بود ، انگار تازه از حمام برگشته باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

339

                                       نام هایتان را

                                        بالای این شعر گذاشته ام

                                         داغ هایتان را...

                                         بگذریم!

                                         وعده ی ما

                                                 "پنجشنبه ها"

                                                       با دو صندلی خالی!

 
آخرین جلسه ی کانون ادبی فیض در سال ۹۰
جلسه ی ۵۷ 

 پنج شنبه۱۸/۱۲/۹۰ساعت ۵ عصر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

338

گزارش جلسه ۵6

پنجاه و ششمین جلسه کانون ادبی فیض،  ساعت ۵ عصر روز پنجشنبه، چهارمین روز از اسفندماه 90 برگزار شد. آثار ارایه شده در این نشست 3 ساعته عبارت بودند:

شیرین صفری-  ویرایشی دیگر از داستان کوتاه "دست های خاک آلود"

هانیه محمدمیرزایی- شعر سپید (بلوغ بادرنگ)

آرزو عمادیان – قطعه ادبی

حدیثه سفری - شعر سپید (چه افسوس بزرگی)

مهدی ترابی –  داستان کوتاه "نویسنده ای در کمد"

همچنین آقای سیدحبیب اسماعیلی و خانم کبریا دیاکو به شعرخوانی پرداختند.

   *******

شرکت کنندگان :

  1. محمدمهدی ترابی
  2. شهاب الدین رحیمی
  3. اسماعیل قدسی
  4. هومن محبی
  5. شیدا برزوپور لاهیجانی
  6. پروین داداشی
  7. کبریا دیاکو
  8. شیوا پورنگ
  9. حدیثه سفری
  10. آرزو عمادیان
  11. شیرین صفری
  12. سحر یحیی پور
  13. هانیه محمدمیرزایی
  14. پرستو جودتی
  15. سیدحبیب اسماعیلی
  16. فریدون سهندی
  17. پدرام پورکریم گیلانی
  18. کورش شاملو
  19. مایده اکبری معین

مسؤول جلسه: پیام یوسفی کینچاه

*******

در متن:

جلسه با شعر دیگری از خانم محمدمیرزایی آغاز شد (بلوغ بادرنگ شعرم...)؛ به نظر می آیداین« بلوغ»، هر جلسه که از عمر کانون می گذرد و با هر شعری که خانم محمدمیرزایی می خواند، نما و نمود بیشتری پیدا می کند.

خانم شیرین صفری، ویرایش دیگری از داستان کوتاه "دستهای خاک آلود" ش را خواند که  - به زعم اکثر اعضا -  نتیجه ی کار بهتر از قبل شده بود. اما همچنان احتیاج به ویرایش و بازنگری داشت.

کاری که خانم آرزو عمادیان در ادامه ی جلسه ارایه کرد، تصاویر قشنگی داشت اما ساختار کار مثل پازلی بود که درست کنار هم چیده نشده باشد؛ بنابراین باید بگوییم از خانم عمادیان یک قطعه ادبی شنیدیم، نه شعر.

و اما درمورد " نویسنده ای در کمد" باید ورود آقای ترابی را به عرصه ی داستان نویسی تبریک بگوییم و بگوییم که نخستین داستانش حرف های زیادی برای گفتن داشت؛ از انتخاب سوژه گرفته تا نحوه ی ساده و زیبای روایت و البته دیالوگ های خام و پایان نارس که قدری به کار ضربه زده بودند.(ویرایش جدیدی از این داستان را روی وبلاگ می بینید)

بحث انگیزترین نقد، مربوط به شعر جدید خانم حدیثه سفری می شد که به زعم آقای یوسفی اصلن شعریت نداشت و به زعم اکثر دوستان دیگر کاری زیبا با ساختار شعری قوی بود.(این شعر را هم روی پست امروز گذاشته ایم. قضاوت با شما!)

  

در حاشیه: 

جلسه ی کم حاشیه ای نبود. از مهدی ترابی گرفته که حرف های هومن محبی را برای پاسخ دادن به تلفن همراه قطع کرد، تا زنگ خوردن ناگهانی گوشی آقای یوسفی که روی نمایه ی بی صدا بود و نقد شعر حدیثه سفری که آقای شاملو نفس کش می طلبید و اهالی هشت کوچه آن طرف تر را هم از نقطه نظرات صائب خود بهره مند کرده بود! این میان پدرام پور کریم هم نیشی به آن دسته از اعضا زد که تکراری و طولانی و خارج از حوصله ی جمع صحبت می کنند!

درهرحال جلسه ی پرباری بود و باید به خانم شهابیان، آقای فرهنگ فر ، مسعود فرحزاد و دوستان غایب دیگر، سوسویش را بدهیم!! از دوستان غایب گفتیم، از سحر یحیی پور هم بگوییم که مدت ها از طریق وبلاگ جلسات را دنبال می کرد و بالاخره حضوری به جمع کانون فیضی ها پیوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

337

از دوستان خوبم آقای شاملو، خانم پورنگ، شهاب الدین رحیمی، سمیه مصطفایی، هانیه محمد میرزایی، سحر یحیی پور و همه ی عزیزانی که بابت چاپ کتابم زیر پست ۳۲۷ پیام تبریک گذاشتند، صمیمانه تشکر می کنم و برای همه گی آرزوی موفقیت دارم. پیروز باشید دوستان عزیز/پیام یوسفی کینچاه

(ضمنن باید به اطلاع برسونم انتشارات الهام اندیشه احتیاج به یکی دو ویراستار حرفه ای یا تازه کار داره، دوستانی که مایل به همکاری اند با بنده تماس بگیرند  ۰۹۱۱۸۲۶۶۹۵۵)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

337

بعضی از لحظات زندگی ام را دو بار زیسته ام:

یکی آن گاه که آن ها را زیسته ام، دیگر آن گاه که آن ها را نوشته ام.

بیقین آن ها را هنگام نوشتن عمیق تر زیسته ام.

"شارل بودلر"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

330

جمع آوری شعرهای برگزیده ی اعضای کانون های ادبی کشور

"همکاران ارجمند با سلام مجدد
نامه ایی از تهران دریافت کردم که در اون خواسته شده اعضای کانونهای ادبی هر کدام قطعه شعرهای برگزیده خودشون رو برای ارسال به نهاد بفرستن برای من.البته شما باید زحمت جمع آوریشو بکشید همه شعرها تایپ شده باشه و اگر هم دستی نگارش شده با خط خوانا و تمیز و زیبا باشه. از هر کس که شعر میده یک قطعه عکس پرسنلی و خلاصه ایی بسیار کوتاه از مشخصاتش رو هم بگیرید. از میان شعرهای ارسالی از استان برگزیده ها در یک مجموعه چاپ خواهند شد.اگر کسی از اعضا هست که این کاره هست اما عضو کانون ادبی نیست هم موردی نداره... "
 
چیزی که خوندید، بخشی از ایمیل کارشناس فرهنگی محترم اداره کل کتابخانه های عمومی استان گیلانه -که انصافن خیلی به کانون ما لطف داره و بارها گفته بهترین کانون استانه. حالا دیگه بسم ا...! این گوی و  این میدون. باید ببینیم چیکار می کنید.
آثارتونو با شرایطی که گفته شده به  کتابخونه یا مسؤول کانون تحویل بدید.موفق باشید/
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

336

فعالیت های نشر چشمه تعلیق شد

این سال ها هیچ جشنواره و جایزه ی صنفی ای در عرصه داستان برگزار نمی شود، مگر این که نامزد یا برگزیده ای از نشر چشمه داشته باشد. متاسفانه مطلع شدیم  فعالیت های نشر چشمه که سال هاحضور جدی در عرصه ی ادبیات و چاپ و نشر آثار فاخر داشت، به صورت معلق درآمده است. این خبر را بهمن دری، معاون فرهنگی وزیر ارشاد، داد و البته تاکید کرد که این به معنای لغو امتیاز نشر نیست. دری صرفن به گفتن عبارت تخلفات متعدد اکتفا کرد و این را به عنوان دلیلی برای تعلیق فعالیت های نشر چشمه عنوان کرد.

از میان اعضای کانون فیض، آقای فرهنگ فر بیش ترین همکاری را با نشر چشمه داشته است. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

335

نامزدهاي نهايي دريافت دوازدهمين تنديس جايزه‌ي «مهرگان ادب» معرفي شدند.

به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دبيرخانه‌ي جايزه‌ي «مهرگان» آخرين گزارش هيأت‌هاي داوري اين جايزه در دو بخش بهترين «رمان» و بهترين «مجموعه‌ي داستان كوتاه» را اعلام كرد.

اين دبيرخانه همچنين به نقل از عليرضا زرگر، مدير جايزه‌ي «مهرگان»، اعلام كرد كه در صورت نهايي شدن نظرات داوري و مهيا بودن شرايط، مراسم اهداي جايزه‌ي نقدي و تنديس « مهرگان» به برگزيدگان «دوسالانه‌ي مهرگان ادب» در نيمه‌ي دوم اسفندماه برگزار خواهد شد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

334

                                        نام هایتان را

                                        بالای این شعر گذاشته ام

                                         داغ هایتان را...

                                         بگذریم!

                                         وعده ی ما

                                                 "پنجشنبه ها"

                                                       با دو صندلی خالی!

 
پنجاه و ششمین جلسه کانون ادبی فیض

 پنج شنبه ۴/۱۲/۹۰ساعت ۵ عصر

لاهیجان،خیابان شهدا،جنب پاساژ ضمیریان،کوی یاورزاده،کتابخانه عمومی فیض

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

333

گزارش جلسه ۵۵

پنجاه و پنجمین جلسه کانون ادبی فیض،  ساعت ۵ عصر روز پنجشنبه ۲۰ بهمن ماه در محل سالن مطالعه کتابخانه عمومی فیض تشکیل شد و تا ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه ی شب ادامه داشت. این جلسه به خاطر حضور مهمانان ویژه ای از انجمن داستان خاتم(وابسته به مجتمع خاتم الانبیا ی اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان رشت) در دو قسمت مجزای شعر و داستان برگزار شد.

آثار ارایه شده در بخش اول جلسه(شعر) :

فاطمه آوندی- "شهری دور شهری نزدیک"

هانیه محمدمیرزایی-  "فراغ یوسف از یعقوب"

محمد کشاورز - شعرنو

حدیثه سفری - شعر کوتاه

آثار ارایه شده در بخش دوم جلسه(داستان کوتاه) :

هومن محبی – "شکار"

فرهاد فتوحی - "ژاکلین"

   *******

شرکت کنندگان :

  1. محمد کشاورز
  2. شهاب الدین رحیمی
  3. اسماعیل قدسی
  4. جلال احمدی
  5. پدرام پورکریم گیلانی
  6. محسن سهرابی
  7. حسن فرهنگ فر
  8. شهلا شهابیان
  9. مسعود فرحزاد
  10. فاطمه آوندی
  11. حدیثه سفری
  12. رقیه رحمانی
  13. الهام چایچی نصرتی
  14. محدثه علی دوست
  15. رویا ابراهیم پور
  16. هانیه محمدمیرزایی
  17. پرستو جودتی
  18. کورش شاملو
  19. هومن محبی
  20. عباس مفتاح
  21. ...پورحلم
  22. ...سوستانی
  23. فرهاد فتوحی
  24. سمیرا حافظ
  25. مسعود حسنی
  26. هاشم علوی
  27. محمد طالبی
  28. علی رضا مددی
  29. مسعود پورتحویلی
  30. حامد محمدی
  31. وحید تفنگچی
  32. آرزو عمادیان

مسؤول جلسه: پیام یوسفی کینچاه

*******

در متن:

بخش اول جلسه با شعری از خانم فاطمه آوندی که تداعی کننده ی اشعار سهراب سپهری بود آغاز شد. نظر آقای شاملو درمورد این شعر می تواند برآیند خوبی از کل نظرات باشد: دامنه ی کلمات شاعر خوب بود اما نمی توانم بگویم کار خوبی شنیدیم. کار خوانده شده در بعضی جاها به نثر نزدیک می شد اما آن جاها که شاعر از احساس و تخیل استفاده کرد، می توانیم بگوییم خوب بود.

شعر بعدی، کاری از خانم محمدمیرزایی بود تحت عنوان "فراغ یوسف از یعقوب" .پارادوکس موجود در این نام برای آقای یوسفی جالب بود و برای آقای فرهنگ فر -به گفته ی خودشان- ارزش تلمیح را پایین می آورد. درمجموع  کار تحسین برانگیزی بود.

نقد شعر نوی آقای محمد کشاورز که برای اولین بار بود که کاری از او می شنیدیم به بحث در مورد قالب و محتوا کشیده شد. درمورد شعر کوتاه خانم حدیثه سفری هم که به نوعی بازگشت به حال و هوای شعرهای موفق آغازین این شاعر جوان و خوش قریحه بود، یک عبارت بیشتر از همه خودنمایی می کرد: "یک پاییز کلاغ"...و همه ی شاهرانگی کار را همین کلاغ ها به دوش می کشیدند.

"ای کاش جای یک پاییز کلاغ پرستویی بازمی گشت تا بهار را جشن بگیریم!" 

جلسه در بخش دوم با دو داستان کوتاه پی گرفته شد. داستان اول "شکار" کاری از هومن محبی بود که یک بار در جلسات کانون، نقد و روی همین وبلاگ گذاشته شده بود.( این داستان در "فرهیختگان آنلاین" هم منتشر شده است.)

آقای فرهنگ فر گفت: کل داستان را نمی گویم زیبا اما تکه تکه های زیبایی داشت.

فرحزاد: برای اولین بار در طول این مدت داستانی شنیدم که نمی توانم قبل از آن که آن را دوباره بخوانم، قضاوت درستی درباره اش داشته باشم. آن چه مسلم است از عناصر داستانی به خوبی استفاده شده و نثر نیز به حدی از پختگی رسیده است. 

شهابیان: داستان براساس فیلمی که راوی می خواهد بسازد، شکل گرفته است. این داستان سه روایت متفاوت داشت که هرسه خوب از آب درآمده است. یکی ار ایدئولوگ ترین داستان هایی بود که در این چندمدت شنیدم.

فتوحی: این که داریم از ادبیات آپارتمانی گذر می کنیم اتفاق خوشایندی است. همین که نویسنده با مساله ی توده، کمونیسم و جریان روشنفکری ایران درگیر شده است، خیلی خوب بود. داستان از دیدگاه یک راوی فیلمساز و بی طرف نقل شده است که نشان می دهد نویسنده در روایت موفق بوده است.

شاملو: یکی از بدترین کارهای آقای محبی بود. حضور نویسنده در لا به لای متن، فلاش بک های متعدد، نگاه گذرا به مسایل عمده ای که در جامعه ی ما وجود داشت... از نقاط ضعف این داستان بود.

دومین داستان این بخش، کاری بدون نام و به قول خود نویسنده "ویرایش نشده" از فرهاد فتوحی بود که به نمایندگی از اعضای انجمن خاتم خوانده شد. این کار در بخش آثار ارایه شده(ابتدای این گزارش) با نام "ژاکلین" معرفی شده است.

اعضای کانون فیض در مورد این داستان دو دیدگاه متفاوت داشتند. بعضی مانند خانم شهابیان و آقای شاملو آن را خوب و قابل دفاع، برخی دیگر از جمله آقای یوسفی و فرحزاد آن را اثری ضعیف با ایرادات عدیده برشمردند. از میان اظهار نظرها به دونظر متضاد خانم شهابیان و آقای یوسفی بسنده می کنیم.

 یوسفی: نویسنده در توصیف ها بسیار موفق عمل کرده است اما به جز این توصیفات زیبا، داستان هیچ نقطه ی برجسته ی دیگری ندارد. اطناب کار به حدی است که از میانه ها، همراهی را از خواننده می گیرد.  زاویه ی دید خطابی و نوع روایت نویسنده، کار را تا سرحد خاطره و حدیث نفس تنزل داده است.

شهابیان: این که اطناب را "سر رفتن حوصله ی خواننده" معنا کنیم، تعبیر درستی نیست. به هرحال در یک جمع ادبی هستیم و نباید به این راحتی ها حوصله مان سر برود. اما اطناب را به عنوان همراه نشدن خواننده با متن قبول دارم. کاری که شنیدیم، کاری عمیق و درخور توجه بود. نویسنده از نظرگاه های متفاوت داستان را بیان کرده است که نباید به سادگی از آن ها عبور کرد.

آقای فتوحی بعد از شنیدن صحبت های موافق و مخالف، توضیحاتی در مورد داستان خودشان ارایه کردند. 

در حاشیه: 

- خانم شهابیان بعد از ۳ جلسه غیبت موجه و غیر موجه در این جلسه حاضر شد و طبق معمول حضور قوی داشت. همچنان ا -اما- خبری از خانم پورنگ نبود. گویا یک سفر زیارتی داخل مرزی مانع از حضور خانم پورنگ در این جلسه شده بود. جلسه ی پنجاه و پنجم، یک صندلی خالی هم برای خانم شیرین صفری داشت.

- تیغ آخته ی نقد آقای فرهنگ فر - ظاهرن- طبع نازک یکی دیگر از اعضای کانون را هم جریحه دار کرد. خانم کبری دادخواه(بعد از آشنایی اش با کانون) همیشه اولین کسی بود - که حتا یک ربع قبل از تشکیل جلسه - در محل حاضر می شد. این بار اما خبری از ایشان نبود... حتا یک ربع قبل از پایان جلسه!!

- آقای شاملو بنا را به ساز مخالف گذاشته بود. هرکس هرچی می گفت، برعکسش را جناب آقای شاملو افاضه می فرمودند!(ارادتمندم جناب آقای شاملو!)

- آقای فرحزاد بعد از داستان "ژاکلین" خیلی برافروخته و عصبانی بود.(نمی دانم چرا بی دلیل(!) یاد ضرورت دوره های اطفای حریق برای کتابداران افتادم!) مسعود خان نقدش را با این سوال اساسی از نویسنده شروع کرد: شما اسم این نوشته را داستان می گذاری؟!! آقای فتوحی کمی لبخند زد، کمی آب دهانش را قورت داد و بعد بااشاره به قولی از "رضا براهنی" گفت: من می گویم داستان، شما هرچه می خواهی بگو! مسعود خان گفت: چرا این قدر گفتی "آه ژاکلین، ژاکلین، ژاکلین"؟! نه! واقعن بگو!  چرا این قدر گفتی "آه ژاکلین، ژاکلین، ژاکلین"؟! فرهاد فتوحی گفت: من قصدم آزار خواننده بود! چیزی شبیه همان بلاهایی که "مارسل پروست" سر خواننده های بخت برگشته آورد!

- خانم آقای فتوحی به صورت تمام قد آماده ی دفاع از همسر گرامی و داستان مربوطه بودند.

- نزدیک بود نقد داستان آقای فتوحی به درگیری دیرینه ی رشتی ها و لاهیجانی ها بیانجامد! شکر خدا بخیری گذشت!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

332

گابریل گارسیا مارکز و تدفین مادر بزرگ
«تدفین مادربزرگ» روایت دیکتاتوری‌های زنی است که بعد از مرگش از سوی رییس‌جمهور 9 روز عزای عمومی اعلام می‌شود. شخصیت اصلی داستان «تدفین مادربزرگ» زن مسنی است که هیچ کس باور نمی‌کرد روزی ممکن است از دنیا برود. او مادربزرگی قدرتمند و مالک منطقه‌ای وسیع است و افراد زیادی در زیردست او قرار دارند. قدرت زیاد مادربزرگ او را تبدیل به دیکتاتوری کرده که به نظر می‌رسد مرگ او با به پایان رسیدن فرمانروایی مصادف می‌شود و نویسنده با روایت دوره‌ای 14 روزه که بین مرگ تا تدفین او را در برمی‌گیرد اشاره و نقدی دارد بر استعمار و زورگویی‌های رهبران جامعه. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

331

خبر فوری: ۲۰ مهمان از رشت

جلسه ی آتی کانون(۵۵) با حدود ۲۰ مهمان ویژه از رشت و مجتمع خاتم الانبیا برگزار می شود. اعضا -خصوصن داستانویسان و داستان دوستان کانون - لطف کنند که:

۱. با حداقل یک کار قوی -تکراری هم بود ایرادی ندارد - تشریف بیاورند.

۲. سرموقع، حداکثر ساعت۵، در جلسه حاضر باشند.

۳. فارغ از هرچیزی حتمن حضور داشته باشند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

330

جمع آوری شعرهای برگزیده ی اعضای کانون های ادبی کشور

"همکاران ارجمند با سلام مجدد
نامه ایی از تهران دریافت کردم که در اون خواسته شده اعضای کانونهای ادبی هر کدام قطعه شعرهای برگزیده خودشون رو برای ارسال به نهاد بفرستن برای من.البته شما باید زحمت جمع آوریشو بکشید همه شعرها تایپ شده باشه و اگر هم دستی نگارش شده با خط خوانا و تمیز و زیبا باشه. از هر کس که شعر میده یک قطعه عکس پرسنلی و خلاصه ایی بسیار کوتاه از مشخصاتش رو هم بگیرید. از میان شعرهای ارسالی از استان برگزیده ها در یک مجموعه چاپ خواهند شد.اگر کسی از اعضا هست که این کاره هست اما عضو کانون ادبی نیست هم موردی نداره... "
 
چیزی که خوندید، بخشی از ایمیل کارشناس فرهنگی محترم اداره کل کتابخانه های عمومی استان گیلانه -که انصافن خیلی به کانون ما لطف داره و بارها گفته بهترین کانون استانه. حالا دیگه بسم ا...! این گوی و  این میدون. باید ببینیم چیکار می کنید.
آثارتونو با شرایطی که گفته شده به  کتابخونه یا مسؤول کانون تحویل بدید.موفق باشید/
 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

329

حکایت بارانی بی امان است

        این گونه که من

                        دوستت می دارم!

شوریده وار و پریشان باریدن

                  بر خزه ها و خیزاب ها

به بیراهه و راه ها تاختن

         بی تاب، بی قرار

           دریایی جستن

و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن

                 و تو را به یاد آوردن...

حکایت بارانی بی امان است

        این گونه که من

                        دوستت می دارم!

     "شمس لنگرودی"

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

328

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند!
بخوان! دوباره بخوان! تا کبوتران سپید

به آشیانه ی خونین دوباره برگردند!

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد...

پیام روشن باران

             ز بام نیلی شب،

    که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد...

"دکتر شفیعی کدکنی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  | 

327

نغمه های برلین!

"نغمه های تهران در مه" دومین اثر داستانی پیام یوسفی کینچاه به زودی در آلمان و از سوی نشر گردون به مدیریت عباس معروفی منتشر خواهد شد.

عباس معروفی نویسنده، نمایشنامه نویس،ناشر و روزنامه نگار ایرانی مقیم آلمان است. او در دهه ی ۶۰ با چاپ رمان "سمفونی مردگان" به شهرت رسید.

معروفی در سال ۱۳۶۹ مجله ی ادبی "گردون" را پایه گذاری کرد و خود سردبیری ان را برعهده گرفت. کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند" نوشته ی "بیژن نجدی" ،نویسنده ی فقید لاهیجانی، برنده ی جایزه ی این نشریه ی معتبر ادبی شده بود.

پیام یوسفی پیش از این و در سال ۱۳۸۳ داستان بلند "تمشک های ناظر" را در ایران و از طریق نشر ققنوس منتشر کرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت   توسط کانون ادبی فیض  |